FROM THE INSIDE
doostan
be dalile nakami dar eshg in weblog ta etelae sanavi tatil mibashad.
MOZAHEM NASHAVID
در غروب رفتن تو خنده هایم را شکستم
من برای اولین بار اشکهایم را گسستم
باورم هرگز نمیشد تو چنین نامرد باشی
باورم هرگز نمیشد چون یخ اما سرد باشی
زیر باران جدایی تو برایم قصه خواندی من برایت شعر گفتم
در دل اما تو نماندی در غروب رفتن تو من شدم تنهای تنها توی کوچه زیر بارون قلب من رسوای رسوا بی تو ای نامهربانم دل به دریا میسپارم من برای بازگشتت لحظه هارا میشمارم
خسته شدم........بـبخش!!!!
چقدر خسته ام از ماندن ِکنار ِخودم و ایستاده ام أکنون کنار ِدار ِخودم
دویـدم و نـرسـیـدم بـه آن ِپیـشـیـنم کنـار ِراه نشـَستم بـه إنتظار ِخودم
هوای ِرود شدن داشت قطره ام امّـا نـَشد و قـرق شدم میان ِسیل ِخودم
خلاصه ساده بگویم پَرستوها رفـتند و مانده ام چه عَبَث میان ِتار ِخودم
مرا بـِبَخش که این شعرهای تکراری فقط رَواست بخوانم سَر ِمَزار ِخودم
هرگاه دفتر محبت را ورق زدي، هرگاه زير پايت خشخش برگها را احساس كردي، هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره خاموش ديدي، براي يك بار در گوشهاي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير

تو را گم کرده ام امروز ....
وحالا لحظه های من ....
گرفتاری سکوتی سرد و سنگینند...
و چشمانم ...
که تا دیروز به عشقت می درخشیدند...
نمی دانی چه غمگینند .
چرا روشن شب بود ...
برایم چشمهای تو
نمی دانم چه خواهد شد . پر از دلشوره ام ...
بی تاب و دلگیرم ...
کجا ماندی ......
دلم براي کسي تنگ است...![]()
![]()
اي دوست دلت هميشه زندان من است![]()
آتشكده ي عشق تو از آن من است![]()
آن روز كه لحظه ي وداع من و توست![]()
آن شوم ترين لحظه ي پايان من است![]()
واژه ی غريبی است ...
واژه ای است که روزها يا شايدم ماه هاست که با آن خو گرفته ام .
که چه سخت است انتظار .
هرصبح طلوعی ديگر است بر انتظار فرداهای من !
خواهم ماند تنها در انتظار تو .
چرا نوشتم در برگ تنهاييم برای تو ، نمی دانم؟
درمجالي كه برايم باقي ست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن همواره اول صبح
به زباني ساده
مهر تدريس كنند
و بگويند خدا
خالق زيبايي
وسراينده ي عشق
آفريننده ي ماست
مهربانيست كه مارا به نكويي
دانايي
زيبايي
و به خود مي خواند
جنتي دارد نزديك،زيبا و بزرگ
دوزخي دارد- به گمانم
كوچك وبعيد
در پي سودا نيست
كه ببخشد ما را
وبفهماندمان
ترس ما بيرون از دايره ي رحمت اوست
در مجالي كه برايم باقي است
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه خرد را با عشق
علم را با احساس
ورياضي را با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس كنند
لاي انگشت كسي
قلمي نگذراند
ونخوانند كسي را حيوان
و نگويند كسي را كودن
ومعلم هر روز
روح را حاضر و غايب بكند
وبه جز ايمانش
هيچ كس چيزي را حفظ نبايد بكند
مغزها پر نشود چون انبار
قلب ها خالي نشود از احساس
درس هايي بدهند
كه به جاي مغز، دل ها را تسخير كند
از كتاب تاريخ
جنگ را بردارند
در كلاس انشا
هر كسي حرف دلش را بزند
غير ممكن را از خاطره ها محو كنند
تا كسي بعد از اين
باز همواره نگويد ، هرگز
و به آساني همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشي تكرار شود
رنگ را در پاييز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگي را در رفتن وبرگشتن از قله ي كوه
وعبادت را در خدمت خلق
كار را در كندو
و طبيعت را در جنگل سبز
مشق شب اين باشد
كه شبي چندين بار
همه تكرار كنيم
عدل
آزادي
قانون
شادي
امتحاني بشود
كه بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه وآدم شده ايم
درمجالي كه برايم باقي است
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن آخر وقت
به زباني ساده
شعر تدريس كنند
وبگويند كه تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما

پرسيد اگر من بميرم تو چه می كنی؟
دلم لرزيد، حتی تصورش هم دلم را می لرزاند، اگر او نباشد؟ به سوالی تا به اين حد ساده، تا به اين حد وحشتناك، تا به اين حد عميق جز پاسخی پيش پا افتاده نمی توان داد. آخر چطور می شود ترس، غم و محبت را در قالب كلمات نشان داد؟ جواب دادم غمگين خواهم شد، خيلی. گفت حتی اگر بدانی من شاد خواهم شد و آرام؟ آدم ها چقدر بيرحمند ! گفتم مگر نمی دانی كه ما آدم ها خودخواهيم و من خودخواهانه ماندنت را می خواهم. گفت چرا؟گفتم آن قدر دوستت دارم كه اگر نباشی غم دنيا در جانم بریزد! گفت و حتی اگر بگويم آن قدر تو و بقيه را دوست ندارم كه زندگی را بخواهم؟ و چقدر كلمه می تواند سوزاننده باشد! گفتم مگر دوست داشتن معامله است؟ اصلا دوست داشتن من چه ربطی به تو دارد؟ و گفت سكوت را، و گفتم سكوت را، و سكوت گوياترين واژه بود
می ترسم... از روزی که به صدایت نیاندیشم
می ترسم... از روزی که در ذهنم نگاهت را نبینم
می ترسم... از روزی که تا ابد تو را نبینم
می ترسم... از روزی که بعد از آن تا بی نهایت تو را نشنوم
می ترسم... از نگاه تو... دستان تو... صدای تو...
می ترسم... از روزی که فقط به من نمی اندیشی
می ترسم... از نفس های تو،آن لحظه که با نبضم هماهنگ نزند
می ترسم...
گرمي دست هايت چيست که دستهايم آنها را ميطلبد ؟
در آينه چشمهايم بنگر چه ميبيني؟ آيا ميبيني که تو را ميبيند؟
صداي طپش قلبم را ميشنوي که فرياد ميزند دوستت دارم؟
دوست ندارم که بگويم دوستت دارم.
دوست دارم که بداني دوستت دارم! ![]()
دلم همچون آسمان، پر از ابرهای بارانی است.
ای کاش دلم امشب بگرید، شاید که بغض چشمانم بشکند....![]()
برای گفتن داستانی که نهایت بزرگی عشق را نشان میدهد
داستانی شیرین از عشق که عمرش از دریاها نیز بیشتر است
حقیقتی ساده درباره عشقی که او به من هدیه کرد
از کجا شروع کنم ؟
با اولین سلامش
معنای جدیدی به جهان پوچ من داد
که در آن هیچ تکرار و علاقه دیگری نبود
او به زندگی من پا گذاشت و آن را شیرین کرد
او قلب مرا پر کرد
او قلب مرا با چیزهای خاص پر کرد
با آواز فرشته ها , با تصوراتی حاصل از اشتیاق و علاقه زیاد
و روح مرا با انبوهی از عشق پر کرد
برای همین هر کجا که بروم تنها نخواهم ماند
با وجود همراهی او چه کسی تنها خواهد ماند ؟
و هر وقت در جستجوی دستان او باشم او در کنار من است
چه مدت ممکن است از این عشق گذشته باشد ؟
آیا می توان عشق را اندازه ساعات روز اندازه گرفت ؟
من هم اکنون هیچ جوابی ندارم اما همین قدر می توانم بگویم که
می دانم به او احتیاج دارم تا زمانی که ستاره ها می درخشند.

اگر بگریم گویند که عاشق است.
اگر بخندم گویند که دیوانه است.
پس میگریم و میخندم !
که بگویند یک عاشق دیوانه است!
تقدیم به آنکه عاشق دیوانه ام کرد![]()
در وجودم چيزي هست که تو را نجوا مي کند ...
و تنها عشق مرا رها مي کند ...
و نور آن نگاهي ست که تو به من روا مي کني ...
پس عشق و نور را از من دريغ نکن و بر من بتاب
که بي عشق تو ؛ بي نگاه تو ؛ بي تو رو به غروب رهسپارم ....
مرا به طلوعي ديگر برسان ....
تقدیم به کسی که هر گز به یاد من نیست.
يکنفر از کوچه گويا عشق را دزديده است
اين خبر در کوچه هاي شهر ما پيچيده است
دوره گردي در خيابانها محبت مي فروخت
گوييا او هم بساط خويش را بر چيده است
عاشقي مي گفت روزي روزگاران قديم
عشق را از شاخه هاي کوچه باغي چيده است
در سراي عشقخانه بال مي زد پروانه اي
وه چراغ عشقخانه بال او سوزانده است
بلبلي چه چه زنان مي کرد توصيف وفا
ديريا او هم صداي خويش را ببريده است
مي روم از شهر اين دل مردگان سنگدل
يک نفر بر ريش ما دل ريشها خنديده است

سكون ساكت سنگين شب مرا در قعر اين گرداب بي پايان مي گيرد
دو چشم خسته ام را خواب مي گيرد
من اما ديگر از خواب بيزارم
حرامم باد خواب راحت و شاد
حرامم باد آسايش
من امشب باز بيدارم!