تبليغاتX
I'M THE NIGHT-COLOR ME BLACK

I'M THE NIGHT-COLOR ME BLACK

FROM THE INSIDE

می دونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مي دوني؟

يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن..

تو باشي منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..

تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..

اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي..

بهت مي گم چشماتو مي بندي؟

ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ...

بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟

مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن..

مي دوني؟

مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..

يه ضربه عميق..بلدي که؟

ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستي ..نميدوني

من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..نمي بيني

خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد..نمي بيني که دستم مي سوزه

و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني..

تو داري قصه مي گي..

من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه

رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..

حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني..

تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم..

مي بيني نا منظم نفس مي کشم..تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت.

مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم..

مي بيني ديگه نفس نمي کشم..

چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم..

مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن..

از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم..

مردن خوب بود ارومه اروم...

گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا

بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي..

گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 11 PM  توسط MARSHAL  | 

خدا حافظ

doostan

be dalile nakami dar eshg in weblog ta etelae sanavi tatil mibashad.

MOZAHEM NASHAVID

وبلاگ جديد

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 10 PM  توسط MARSHAL  | 

در غروب رفتن تو...

در غروب رفتن تو خنده هایم را شکستم
من برای اولین بار اشکهایم را گسستم
باورم هرگز نمیشد تو چنین نامرد باشی
 باورم هرگز نمیشد چون یخ اما سرد باشی
 زیر باران جدایی تو برایم قصه خواندی من برایت شعر گفتم
 در دل اما تو نماندی در غروب رفتن تو من شدم تنهای تنها توی کوچه زیر بارون قلب من رسوای رسوا بی تو ای نامهربانم دل به دریا میسپارم من برای بازگشتت لحظه هارا میشمارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 9 PM  توسط MARSHAL  | 

i loved u

---

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 10 PM  توسط MARSHAL  | 

براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

خسته شدم........بـبخش!!!!

چقدر خسته ام از ماندن ِکنار ِخودم       و ایستاده ام أکنون کنار ِدار ِخودم
 
دویـدم و نـرسـیـدم بـه آن ِپیـشـیـنم       کنـار ِراه نشـَستم بـه إنتظار ِخودم
 
هوای ِرود شدن داشت قطره ام امّـا     نـَشد و قـرق شدم میان ِسیل ِخودم
 
خلاصه ساده بگویم پَرستوها رفـتند        و مانده ام چه عَبَث میان ِتار ِخودم
 
مرا بـِبَخش که این شعرهای تکراری       فقط رَواست بخوانم سَر ِمَزار ِخودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 10 PM  توسط MARSHAL  | 

--

ديوانه بمانيد اما مانند عاقلان رفتار كنيد،خطر متفاوت بودن را بپذيريد اما بياموزيد كه بدون جلب توجه متفاوت باشيد

سالها پیش از کنار دریا عبور کردی اما هنوز امواجش برای بوسیدن جای پایت می آیند و می روند
توي دنيا دو تا نابينا مي‌شناسم، يكي تو كه هيچ موقع عشقم رو نديدي، يكي من كه كسي رو جز تو نديدم
اگه يه شب به آسمون نگاه كردي و هيچ ستاره‌اي نبود، حاضرم تا صبح برات چشمك بزنم تا بشم تك ستاره آسمونت
چشم زیباست وقتی در آن اشک باشد اشک زیباست وقتی برای عشق باشد عشق زیباست وقتی از آن تو باشد تو زیبایی وقتی از آن من باشی
+ نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 7 PM  توسط MARSHAL  | 

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي، هرگاه زير پايت خش‌خش برگ‌ها را احساس كردي، هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره خاموش ديدي، براي يك بار در گوشه‌اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 7 PM  توسط MARSHAL  | 

بدون شرح

tavalod

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 0 AM  توسط MARSHAL  | 

امروز كه محتاج تو ام ...

جاي توخالي است
فردا كه مي آيي به سراغم نفسي نيست
بر من نفسي نيست ، نفسي نيست
در خانه كسي نيست
نكن امروز را فردا
بيا با ما كه فردايي نمي ماند
كه از تقدير و فال ما
در اين دنيا كسي چيزي نمي داند
تا آينه رفتم كه در آن آينه هم جز تو كسي نيست
من در پي خويشم به تو بر مي خورم اما
در تو شده ام گم كه به من دسترسي نيست
نكن امروز را فردا
دلم افتاده زير پا
بيا اي نازنين اي يار
دلم را از زمين بردار
در اين دنياي وانفسا
تويي تنها منم تنها
نكن امروز را فردا ، بيا با ما ،‌ بيا تا ما
امروز كه محتاج توام جاي تو خالي ست
فردا كه ميايي به سراغم نفسي نيست
در اين دنياي ناهموار
كه مي بارد به سر آوار
به حال خود مرا مگذار
رهايم كن از اين تكرار
سر آن كهنه درختم كه تنم غرقه ي برف است
حيثيت اين باغ منم
خار و خسي نيست

--

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 0 AM  توسط MARSHAL  | 

تو را گم کرده ام امروز ....

وحالا لحظه های من ....

گرفتاری سکوتی سرد و سنگینند...

و چشمانم ...

که تا دیروز به عشقت می درخشیدند...

نمی دانی چه غمگینند .

چرا روشن شب بود ...

برایم چشمهای تو

نمی دانم چه خواهد شد . پر از دلشوره ام ...

بی تاب و دلگیرم ...

کجا ماندی ......

--

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 0 AM  توسط MARSHAL  | 

اي عشق من

صد سال پس از مرگ من

ازگوشه اي از قبر من

خواهي شنيد از قلب من

دوستت دارم اي عشق من


i love u

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 1 AM  توسط MARSHAL  | 

دلم براي کسي تنگ است

دلم براي کسي تنگ است.که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد...
دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند...
دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد...
دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند...

 دلم براي کسي تنگ است...

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 1 AM  توسط MARSHAL  | 

-

اي دوست دلت هميشه زندان من است

آتشكده ي عشق تو از آن من است

آن روز كه لحظه ي وداع من و توست

آن شوم ترين لحظه ي پايان من است

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 1 AM  توسط MARSHAL  | 

انتظار !!!

انتظار !!!

واژه ی غريبی است ...
واژه ای است که روزها يا شايدم ماه هاست که با آن خو گرفته ام .
که چه سخت است انتظار .
هرصبح طلوعی ديگر است بر انتظار فرداهای من !
خواهم ماند تنها در انتظار تو .
چرا نوشتم در برگ تنهاييم برای تو ، نمی دانم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 0 AM  توسط MARSHAL  | 

دوستت دارم

dooset daram

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 0 AM  توسط MARSHAL  | 

د ي د ا ر

مي نويسم   د  ي  د  ا  ر  تو اگر بي من و دل تنگ مني يك به يك فاصله ها را بردار...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 11 PM  توسط MARSHAL  | 

مدرسه ی عشق

درمجالي كه برايم باقي ست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن همواره اول صبح
به زباني ساده
مهر تدريس كنند
و بگويند خدا
خالق زيبايي
وسراينده ي عشق
آفريننده ي ماست
مهربانيست كه مارا به نكويي
دانايي
زيبايي
و به خود مي خواند
جنتي دارد نزديك،زيبا و بزرگ
دوزخي دارد- به گمانم
كوچك وبعيد
در پي سودا نيست
كه ببخشد ما را
وبفهماندمان
ترس ما بيرون از دايره ي رحمت اوست
در مجالي كه برايم باقي است
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه خرد را با عشق
علم را با احساس
ورياضي را با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس كنند
لاي انگشت كسي
قلمي نگذراند
ونخوانند كسي را حيوان
و نگويند كسي را كودن
ومعلم هر روز
روح را حاضر و غايب بكند
وبه جز ايمانش
هيچ كس چيزي را حفظ نبايد بكند
مغزها پر نشود چون انبار
قلب ها خالي نشود از احساس
درس هايي بدهند
كه به جاي مغز، دل ها را تسخير كند
از كتاب تاريخ
جنگ را بردارند
در كلاس انشا
هر كسي حرف دلش را بزند
غير ممكن را از خاطره ها محو كنند
تا كسي بعد از اين
باز همواره نگويد ، هرگز
و به آساني همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشي تكرار شود
رنگ را در پاييز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگي را در رفتن وبرگشتن از قله ي كوه
وعبادت را در خدمت خلق
كار را در كندو
و طبيعت را در جنگل سبز
مشق شب اين باشد
كه شبي چندين بار
همه تكرار كنيم
عدل
آزادي
قانون
شادي
امتحاني بشود
كه بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه وآدم شده ايم
درمجالي كه برايم باقي است
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن آخر وقت
به زباني ساده
شعر تدريس كنند
وبگويند كه تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 11 PM  توسط MARSHAL  | 

قست

-----

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 3 PM  توسط MARSHAL  | 

intro

سلام
امروز بعد از كلي كلنجار رفتن با خودم،تصميم گرفتم اين پست رو بنويسم.
ميخوام با 3 تا قانون آشناتون كنم.
قانون زندگي...
قانون هايي كه 100% درسته،آخه خودم به همشون رسيدم،همشون بهم ثابت شده...
1-هيچ چيز اون طور كه به نظر ميرسه نيست.
2-هيچ چيز غير ممكن نيست.
3-هيچ كاري نشد نداره.
نه،اشتباه نكنيد.3و2 يكي نيست.مثال ميزنم:
2-يعني اينكه هر چيزي تصور كني هست،هر چيزي...
3-اين يكي ديگه معلومه.
اگه متوجه نشدين اشكال از شما نيست(به گيرنده هاتون دست نزنين).مشكل از خودمه
اخه اگه بگم ديوونم دروغ نگفتم...
نميدونم از كي اينجوري شدم
اميدوارم بفهمم.واسم دعا كنين

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 10 PM  توسط MARSHAL  | 

من بميرم تو چه می كنی؟

---

پرسيد اگر من بميرم تو چه می كنی؟
 دلم لرزيد، حتی تصورش هم دلم را می لرزاند، اگر او نباشد؟ به سوالی تا به اين حد ساده، تا به اين حد وحشتناك، تا به اين حد عميق جز پاسخی پيش پا افتاده نمی توان داد. آخر چطور می شود ترس، غم و محبت را در قالب كلمات نشان داد؟ جواب دادم غمگين خواهم شد، خيلی. گفت حتی اگر بدانی من شاد خواهم شد و آرام؟ آدم ها چقدر بيرحمند ! گفتم مگر نمی دانی كه ما آدم ها خودخواهيم و من خودخواهانه ماندنت را می خواهم. گفت چرا؟گفتم آن قدر دوستت دارم كه اگر نباشی غم دنيا در جانم بریزد! گفت و حتی اگر بگويم آن قدر تو و بقيه را دوست ندارم كه زندگی را بخواهم؟ و چقدر كلمه می تواند سوزاننده باشد! گفتم مگر دوست داشتن معامله است؟ اصلا دوست داشتن من چه ربطی به تو دارد؟ و گفت سكوت را، و گفتم سكوت را، و سكوت گوياترين واژه بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 8 PM  توسط MARSHAL  | 

می ترسم...

---

می ترسم... از روزی که به صدایت نیاندیشم

می ترسم... از روزی که در ذهنم نگاهت را نبینم

می ترسم... از روزی که تا ابد تو را نبینم

می ترسم... از روزی که بعد از آن تا بی نهایت تو را نشنوم

می ترسم... از نگاه تو... دستان تو... صدای تو...

می ترسم... از روزی که فقط به من نمی اندیشی

می ترسم... از نفس های تو،آن لحظه که با نبضم هماهنگ نزند

می ترسم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 8 PM  توسط MARSHAL  | 

دوستت دارم

گرمي دست هايت چيست که دستهايم آنها را ميطلبد ؟
 در آينه چشمهايم بنگر چه ميبيني؟ آيا ميبيني که تو را ميبيند؟
صداي طپش قلبم را ميشنوي که فرياد ميزند دوستت دارم؟
دوست ندارم که بگويم دوستت دارم.

        دوست دارم که بداني دوستت دارم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 10 PM  توسط MARSHAL  | 

کاش دلم امشب بگرید

دلم همچون آسمان، پر از ابرهای بارانی است.

          ای کاش دلم امشب بگرید، شاید که بغض چشمانم بشکند....

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 10 PM  توسط MARSHAL  | 

از کجا شروع کنم ؟

برای گفتن داستانی که نهایت بزرگی عشق را نشان میدهد

داستانی شیرین از عشق که عمرش از دریاها نیز بیشتر است

حقیقتی ساده درباره عشقی که او به من هدیه کرد

از کجا شروع کنم ؟

با اولین سلامش

معنای جدیدی به جهان پوچ من داد

که در آن هیچ تکرار و علاقه دیگری نبود

او به زندگی من پا گذاشت و آن را شیرین کرد

او قلب مرا پر کرد

او قلب مرا با چیزهای خاص پر کرد

با آواز فرشته ها , با تصوراتی حاصل از اشتیاق و علاقه زیاد

و روح مرا با انبوهی از عشق پر کرد

برای همین هر کجا که بروم تنها نخواهم ماند

با وجود همراهی او چه کسی تنها خواهد ماند ؟

و هر وقت در جستجوی دستان او باشم او در کنار من است

چه مدت ممکن است از این عشق گذشته باشد ؟

آیا می توان عشق را اندازه ساعات روز اندازه گرفت ؟

من هم اکنون هیچ جوابی ندارم اما همین قدر می توانم بگویم که

می دانم به او احتیاج دارم تا زمانی که ستاره ها می درخشند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 10 PM  توسط MARSHAL  | 

عاشق دیوانه

---

اگر بگریم گویند که عاشق است.

 اگر بخندم گویند که دیوانه است.

پس میگریم و میخندم !

که بگویند یک عاشق دیوانه است!

 تقدیم به آنکه عاشق دیوانه ام کرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 4 PM  توسط MARSHAL  | 

در وجودم چيزي هست..

در وجودم چيزي هست که تو را نجوا مي کند ...

 و تنها عشق مرا رها مي کند ...

و نور آن نگاهي ست که تو به من روا مي کني ...

 پس عشق و نور را از من دريغ نکن و بر من بتاب

 که بي عشق تو ؛ بي نگاه تو ؛ بي تو رو به غروب رهسپارم ....

 مرا به طلوعي ديگر برسان ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 4 PM  توسط MARSHAL  | 

ای تو آواز پرنده های مهاجر

ای تو آواز پرنده های مهاجر !زاده ی هر فصلی که باشی باران صدایت،کوچه های ابری رویاهایم را شاعرانه می کند . بی بهانه تا آخر عمر آسمان از تو می نویسم . از آسمان هفتم، آنجا که آرزوها گلباران می شوند ، آنجا که رد پای حافظ می در خشد . یک بغض قدیمی لب طا قچه کنار دیوان حافظ هنوز هم سنگینی می کند . زودتر بیا ای بهانه پاک بودن!


      تقدیم به کسی که هر گز به یاد من نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 4 PM  توسط MARSHAL  | 

يک نفر بر ريش ما دل ريشها خنديده است

يکنفر از کوچه گويا عشق را دزديده است

اين خبر در کوچه هاي شهر ما پيچيده است

دوره گردي در خيابانها محبت مي فروخت

گوييا او هم بساط خويش را بر چيده است

عاشقي مي گفت روزي روزگاران قديم

عشق را از شاخه هاي کوچه باغي چيده است

در سراي عشقخانه بال مي زد پروانه اي

وه چراغ عشقخانه بال او سوزانده است

بلبلي چه چه زنان مي کرد توصيف وفا

ديريا او هم صداي خويش را ببريده است

مي روم از شهر اين دل مردگان سنگدل

يک نفر بر ريش ما دل ريشها خنديده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 4 PM  توسط MARSHAL  | 

زندگي


زندگي سه چيز است :
1. اشكي كه خشك مي شود .
2. خنده اي كه محو مي شود .
3. يادي كه در ديار فراموشي مي ماند
+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 4 PM  توسط MARSHAL  | 

شبي آرام چون درياي بي جنبش !

---

سكون ساكت سنگين شب مرا در قعر اين گرداب بي پايان مي گيرد

دو چشم خسته ام را خواب مي گيرد

من اما ديگر از خواب بيزارم

حرامم باد خواب راحت و شاد

حرامم باد آسايش

من امشب باز بيدارم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 3 PM  توسط MARSHAL  |